تبليغاتX
شبانه

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند

:و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت
مي آيد، من تنها گوشي هستم
كه غصه هايش را مي شنود
و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد
و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند
گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست."
گنجشك گفت "
لانه كوچكي داشتم ،
ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام .
تو همان را هم از من گرفتي .
اين توفان بي موقع چه بود ؟
چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟
و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.
سكوتي در عرش طنين انداز شد .
فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود .
خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.
انگاه تو از كمين مار پر گشودي .
گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم
از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود .
ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.
هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد
نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387  توسط محمد  | 


سعی کن  اون چیزی که دوست داری به دست بیاری  وگرنه مجبوری اون چیزی که بدست آوردی دوست داشته باشی.

شکسپیر

نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387  توسط محمد  | 


حضرت علي (ع) : آرام باش ، توکل کن ، تفکر کن و سپس آستین ها را بالا بزن و آنگاه میبینی که دستان خداوند زودتر از تو دست بکارشده است

نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387  توسط محمد  | 


انسان برای پيروزی آفريده شده است، او را ميتوان نابود کرد ولی نميتوان شکست داد

ارنست همينگوی -( ماهيگيرودریا)

نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387  توسط محمد  | 


* هیچ‌ فقیری‌ گرسنه‌ نمانده‌ مگر درسایه ‌آنکه‌ ثروتمندی‌ از حق ‌او بهره‌مند گشته‌ است
نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387  توسط محمد  | 


آدم خوب يا بد وجود ندارد، بعضی کمی خوبتر يا کمی بدترند، اما عامل تحريک همه بيشتر سوءتفاهم است تا سوءنيت،يک جور نابينائی نسبت به آنچه در قلبهای يکديگر میگذرد. هيچکس ديگری را به ديده واقعيت نمی بيند بلکه همه ازمحدوده نقصهای ضمير و نفس خود به ديگران می نگرند. ما همه در زندگی خود يکديگر را همينطور  می بينيم. خودبينی،ترس، هوس و رقابت (تمامی اين کژيهای درون نفس ما) ديدگاه ما را نسبت به ديگران تشکيل می دهد. به تمامی اين کژيهای نفسانی خود، کژيهای نفسانی ديگران را نيز اضافه کن و آن وقت خواهی فهميد که از پس چه شيشه تار و ماتی به يکديگر می نگريم. اين شرايط در تمامی روابط زندگی موجود است مگر در يک مورد نادر، يعنی هنگامیکه دو نفر نسبت به يکديگر چنان عشق عميقی احساس کنند که تمامی اين لايه های کدر و مات در مقابل آن بسوزد و فرو ريزد و آ ندو

قلب های برهنه يکديگر را ببينند... .

تنسی ويليامز

(آوازهايی که مادرم به من آموخت، رابرت ليندزی )

نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387  توسط محمد  | 


رنه دکارت:

در بين تمامي مردم تنها عقل است که به عدالت تقسيم شده زيرا همه فكر مي کنند به اندازه کافي عاقلند.

نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387  توسط محمد  | 


از سنگ سخت تنهایی " زنی می تراشم برای آدم".

نمی دانی باران حرف که روی تنش بنشیند" گل می کند".

نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387  توسط محمد  | 


 کاروان
--------------------------
ديراست گاليا
در گوش من فسانه دلدادگي مخوان
ديگر ز من ترانه شوريدگي مخواه
دير است گاليا! به ره افتاد كاروان
عشق من و تو ؟ آه
اين هم حكايتي است
اما درين زمانه كه درمانده هر كسي
از بهر نان شب
ديگر براي عشق و حكايت مجال نيست
شاد و شكفته در شب جشن تولدت
تو بيست شمع خواهي افروخت تابناك
امشب هزار دختر هم سال تو ولي
خوابيده اند گرسنه و لخت روي خاك
زيباست رقص و ناز سرانگشتهاي تو
بر پرده هاي ساز
اما هزار دختر بافنده اين زمان
با چرك وخون زخم سرانگشت هاي شان
جان مي كنند در قفس تنگ كارگاه
از بهر دستمزد حقيري كه بيش از آن
پرتاب مي كني تو به دامان يك گدا
وين فرش هفت رنگ كه پامال رقص توست
از خون و زندگاني انسان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اينجا به خاك خفته هزار آرزوي پاك
اينجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار كودك شيرين بي گناه
چشم هزار دختر بيمار ناتوان
دير است گاليا
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست
هرچيز رنگ آتش و خون دارد اين زمان
هنگامه رهايي لبها ودست هاست
عصيان زندگي ست
در روي من مخند
شيريني نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازين پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپش هاي قلب شاد
ياران من به بند
در دخمه هاي تيره و نمناك باغشاه
در عزلت تب آور تبعيدگاه خارك
در هر كنار و گوشه اين دوزخ سياه
زود است گاليا
در گوش من فسانه دلداگي مخوان
اكنون ز من ترانه شوريدگي مخواه
زود است گاليا ! نرسيده ست كاروان
روزي كه بازوان بلورين صبحدم
برداشت تيغ و پرده تاريك شب شكافت
روزي كه آفتاب
از هرچه دريچه تافت
روزي كه گونه و لب ياران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده گم گشته بازيافت
من نيز باز خواهم گرديد آن زمان
سوي ترانهها و غزلها و بوسه ها
سوي بهارهاي دل انگيز گل فشان
سوي تو
عشق من
نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387  توسط محمد  | 


کساني هستند

که آرزوي دوستي من و تو را دارند

آرزوي اينكه کسي را داشته باشند

براي نشستن در کنارش

براي گوش دادن قصه هايش...امبريا"

نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387  توسط محمد  | 


انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس