اگر دوستت دارد کسی با وی مدارا کن
اگر دستت رسد دردش کنی درمان مداوا کن
اگر که راز دل را می تواند با تو گفتن
پس برایش فرصت گفتن مهیا کن
اگر با بوسه ای خرسند می گردد
مترس از عاقبت آغوش خود وا کن
هراس از مردمان تا کی برو خلوت نشین با وی
بنوشان از لبت یا هی بسی امروز و فردا کن
دهان مردمان را کی توانی بست جانا
اگر نامحرمان دیدند حاشا کن
دل دیوانه جز با کام دلبر کی شود احیاء
دگر در انتظار چیستی؟ برخیز احیا کن




+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 23:0  توسط رضا
|
باد می وزد …
میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
تصمیم با تو است . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
زیباترین حکمت دوستی ، به یاد هم بودن است ، نه در کنار هم بودن . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دوست داشتن بهترین شکل مالکیت
و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
خوب گوش کردن را یاد بگیریم…
گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر یک روز هیچ مشکلی سر راهم نبود ، میفهمم که راه را اشتباه رفته ام . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
وقتی از شادی به هوا میپری ، مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه . . .
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 14:25  توسط محمد
|
سلام دوستان
در سمت چپ و ابتدای صفحه وبلاگ ما مطلبی درج شده که نوشته در حال حاضر سرباز هستم.
محمد دیگه سرباز نیست و خدمت مقدس سربازی یا به قول قدیمی ها اجباری ایشون به پایان رسیده.
حالا همه دست دست دست 
+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 12:57  توسط رضا
|
گرفتم بعد عمري مدرکي چند
!و اينجانب شدم حالا مهندس
ندانستم که ريزد از چپ و راست
! ز پايين و از آن بالا مهندس
: غضنفر گاري اش را هول نميداد
!د ِ يالا هول بده يالا مهندس
تقي هم چونه ميزد کنج بازار
!نمي ارزه واسم والا مهندس
***
:به مرد قهوه چي ميگفت اصغر
!دو تا چايي قند پهلو مهندس
شنيدم کودکي ميگفت در ده
!به مردي با چپق خالو مهندس
ز جنب دکه اي بگذشت مردي
!صدا آمد " آب آلبالو مهندس "
خلاصه ميخورد خون جماعت
! هميشه بدتر از زالو مهندس
***
شنيدم با تشر ميگفت معمار
!به آن وردست حمالش مهندس
همين مانده که از فردا بگويند
!به گوساله و امثالش مهندس
يهو ياد سکينه کردم اي داد
! فداي آن لب و خالش مهندس
شنيدم که عمل کرده دماغش
خبر داري از احوالش مهندس؟ !
***
شنيدم بعد تنظيمات بيني
! بهش ميگن همه خانوم مهندس
شنيدم بچه زاييده دوباره
بگو هشتا کمه خانوم مهندس!؟
...
!سرت رو درد آوردم من مهندس
! سخن از هر دري اومد مهندس
يکي سيگار ميخواد اون سمت دکه
!برو که مشتري اومد مهندس
مهندس شنوایی
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:21  توسط محمد
|
براي يك مهندس بن بستي وجود ندارد.
چرا که آنان بر اين باورند که:
يا راهي خواهم يافت يا راهي خواهم ساخت.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 12:47  توسط محمد
|
بخش پونتیاک شرکت خودروسازی جنرال موتورز شکایتی را از یک مشتری با این مضمون دریافت کرد:
این دومین باری است که برایتان می نویسم و برای این که بار قبل پاسخی نداده اید، گلایه ای ندارم ؛ چراکه موضوع از نظر من نیز احمقانه است! به هر حال ، موضوع این است که طبق یک رسم قدیمی ، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستنی بخورد. سالهاست که ما پس از شام رای گیری می کنیم و براساس اکثریت آرا، نوع بستنی انتخاب و خریداری می شود. این را هم باید بگویم که من به تازگی یک خودروی شورولت پونتیاک خریده ام و با خرید این خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه برای تهیه بستنی دچار مشکل شده است.
لطفا دقت بفرمایید! هر دفعه که برای خرید بستنی وانیلی به مغازه می روم و به خودرو بازمی گردم ، ماشین روشن نمی شود؛ اما هر بستنی دیگری که بخرم ، چنین مشکلی نخواهم داشت. خواهش می کنم درک کنید که این مساله برای من بسیار جدی و دردسرآفرین است و من هرگز قصد شوخی با شما را ندارم. می خواهم بپرسم چطور می شود پونتیاک من وقتی بستنی وانیلی می خرم ، روشن نمی شود؛ اما با هر بستنی دیگری راحت استارت می خورد؟
مدیر شرکت به نامه دریافتی از این مشتری عجیب ، با شک و تردید برخورد کرد؛ اما از روی وظیفه و تعهد، یک مهندس را مامور بررسی مساله کرد. مهندس جوان شرکت ، شب هنگام پس از شام با مشتری قرار گذاشت. آن دو به اتفاق به بستنی فروشی رفتند. آن شب نوبت بستنی وانیلی بود. پس از خرید بستنی ، همان طور که در نامه شرح داده شد، ماشین روشن نشد!مهندس جوان و جویای راه حل ، 3 شب پیاپی دیگر نیز با صاحب خودرو وعده کرد. یک شب نوبت بستنی شکلاتی بود، ماشین روشن شد. شب بعد بستنی توت فرنگی و خودرو براحتی استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستنی وانیلی شد و باز ماشین روشن نشد!
نماینده شرکت به جای این که به فکر یافتن دلیل حساسیت داشتن خودرو به بستنی وانیلی باشد، تلاش کرد با موضوع منطقی و متفکرانه برخورد کند. او مشاهداتی را از لحظه ترک منزل مشتری تا خریدن بستنی و بازگشت به ماشین و استارت زدن برای انواع بستنی ثبت کرد. این مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نکته جالبی را به او نشان داد: بستنی وانیلی پرطرفدار و پرفروش است و نزدیک در مغازه در قفسه ها چیده می شود؛ اما دیگر بستنی ها داخل مغازه و دورتر از در قرار می گیرند. پس مدت زمان خروج از خودرو تا خرید بستنی و برگشتن و استارت زدن برای بستنی وانیلی کمتر از دیگر بستنی هاست.
این مدت زمان مهندس را به تحلیل علمی موضوع راهنمایی کرد و دریافت پدیده ای به نام قفل بخار ( vapor lock ) باعث بروز این مشکل می شود . روشن شدن خیلی زود خودرو پس از خاموش شدن ، به دلیل تراکم بخار در موتور و پیستون ها مساله اصلی شرکت پونتیاک و مشتری بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 14:11  توسط رضا
|
مرد بالنسوار و مرد روي زمين
مردي در يك بالن در حال پرواز كردن بود كه متوجه شد گم شده است. در حالي كه ارتفاع بالن را كم ميكرد، مردي را ديد.
مرد بالنسوار فرياد زد: "ببخشيد، ميتوانيد به من كمك كنيد. من به دوستم قول دادم كه نيم ساعت پيش او را ملاقات كنم، اما حالا نميدانم كجا هستم."
مرد روي زمين پاسخ داد: "بله. شما در يك بالن در ارتفاع حدود 10 متر از سطح زمين معلق هستيد. شما از شمال بين 40 و 42 درجه عرض جغرافيايي و از غرب بين 58 و 60 درجه طول جغرافيايي قرار داريد."
مرد بالنسوار پاسخ داد: "شما بايد مهندس باشيد."
مرد روي زمين گفت: "بله. از كجا فهميدي؟"
مرد بالنسوار گفت: "خوب، همه چيزهايي كه گفتي از نظر فني درست است، اما من نميدانم با اطلاعاتي كه دادي چكار كنم و در حقيقت هنوز گمشده هستم."
مرد روي زمين پاسخ داد: "شما بايد مدير باشيد."
مرد بالنسوار گفت: "بله من مدير هستم، اما از كجا فهميدي؟"
مرد روي زمين گفت: "خوب، شما نميداني كجا هستي و نميداني كجا ميروي. شما قولي دادهاي اما نميداني آن را چگونه عملي كني و انتظار داري من مشكلت را حل كنم. واقعيت اين است كه شما دقيقاً در همان موقعيت پيش از برخوردمان قرار داري اگر چه ممكن است در بيان آن مقداري خطا داشته باشم."
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 11:6  توسط محمد
|
این چه جهانیست که نوشیدن می نارواست
این چه بهشتیست در آن خوردن گندم خطاست
آی رفیق این ره انصاف نیست این جفاست
راست بگو راست بگو راست
فردوس برینت کجاست
راستی آنجا هم هر کس و ناکس خداست ؟
راست بگو راست بگو راست
فردوس برینت کجاست
بر همه گویند که هشیار باش
بر در فردوس نشیند کسی
تا که به درگاه قیامت رسی
از تو بپرسند که در راه عشق
پیرو زرتشت بدی یا مسیح
دوزخ ما چشم به راه شماست
راست بگو راست بگو راست آنجا نیز
باز همین ماجراست
راست بگو راست بگو راست
فردوس برینت کجاست
این همه تکرار مکن ای همای
کفر مگو شکوه مکن بر خدای
پای از این در که نهادی برون
در غل و زنجیر برندت بهشت
بهشت همان نا کجاست
وای به حالت همای وای به حالت
این سر سنگین تو از تن جداست
نه نه نه نه توبه کنم باز حق با شماست
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 22:1  توسط رضا
|
خیلی وقتا از خودم می پرسم که زندگی چیه؟ جوابای زیادی پیدا می کنم که بعد از مدتی می بینم که اشتباه کردم.
تا حالا خیلی به این موضوع فکر کردم.
به قول شاعر:
عشق را عاشق شناسد زندگی را من
من که دائم دیده ام پائین و بالایش
که تفو بر صورتش لعنت به معنایش
صبح تا شب . شب تا صبح. دائم باید باهاش جنگید. این چه دشمن سمجیه که هر چی شکستش می دی بازم دست از سرت بر نمی داره؟ این چه وضعشه؟ این چه مسخره بازیه؟
یکی به من بگه این چه وضعشه.
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 18:56  توسط رضا
|
قاصدک ها همه پژمرده شدند
خسته و دلزده از هر پرواز
سرد و افسرده شدند
قاصدک ها همه تک تک مردند
قاصدک ها همه آزرده شدند
قاصدک ها همگی افسردند
و کسی از پس این مرگ حجیم
نه سرودی خواند
نه سرشکی راند
و نه حتی به خیالش گذری کرد نسیم
دگر هرگز گذری هیچ نکرد
و ندایی گذرا هیچ نماند
جز خیال زر و سیم
نه دگر پروازی
نه سرودی . سازی
همه جا ریشه دواند وحشت و بیم
قاصدک ها .... آه ...
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 21:59  توسط رضا
|