قبل از اینکه شعرم و بنویسم باید بگم من سالهای ۷۸ اینا داستان هم می نوشتم همشونو تو یه دفتر ۶۰برگ که اسمش اندیشه بود نگه می داشتم اون و این اواخر پیدا کردم سعی می کنم از اون هم یه چیزهایی بنویسم
این شعر هم سال ۷۸ گفتم:
هی تو که می چری در علفزار تخیل و وهم
تو که لگد می کنی شکوفه های ذوقم را
بدان که می میرم و مردنم تو را خواهد کشت
چون که جایی برای پای گذاشتن نخواهی یافت!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 11:16  توسط محمد
|
خیلی در مورد عشق صحبت شده ولی من نظرتون و به چند نکته جلب می کنم:
یکیش اینه که می دونید مردها هر چند بار که بخوان می تونن عاشق بشن ولی زن ها اکثرا یه بار وبه تعداد محدود فقط دو بار عاشق میشن
ولی همیشه از عشق و عاشقی صحبت می کنن و در حسرت عاشق شدن هستن و.....
بقیه اش می تونین تو کتاب مرض عشق یا ( لاو سیک) بخونین یه نگاه تازه به عشق که تا به حال ندیده بودم البته این کتاب درارتباط مستقیم با نظریه تکامل داروینه
به امید ریزش مهر
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 20:3  توسط محمد
|
آیا من و تو
کودکان تیپا خورده ی آفرینشیم؟
ایا من و تو
فراموش شدگان این خرابه ایم؟
آیا من و تو خوبیهامان بر سنگ قبرهامان نقش می بندد؟
یعنی هیج وهیج وهیچ
کو؛ کجاست؟
نم نم باران
پرواز کبوتر
لانه عشق
آبشار مهربانی کجاست؟
به کدام کوه می توان دل بست؟
که شاید در آغوشش
آنهم شاید
آبشاری باشد
به بلندای عشق
به لطافت باران
به صدای پرواز
آبشار مهربانی را
اگر دانستی کجاست؟
مرا هم در یاب.
تابستان 84
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 12:20  توسط محمد
|