شاید
از سنگ سخت تنهایی " زنی می تراشم برای آدم".
نمی دانی باران حرف که روی تنش بنشیند" گل می کند".
عمومی
از سنگ سخت تنهایی " زنی می تراشم برای آدم".
نمی دانی باران حرف که روی تنش بنشیند" گل می کند".
|
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است |
|
سلطان جهانم به چنین روز غلام است |
|
گو شمع میارید در این جمع که امشب |
|
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است |
|
در مذهب ما باده حلال است ولیکن |
|
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است |
|
گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است |
|
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است |
|
در مجلس ما عطر میامیز که ما را |
|
هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است |
|
از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر |
|
زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است |
|
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است |
|
همواره مرا کوی خرابات مقام است |
|
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است |
|
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است |
|
میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز |
|
وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است |
|
با محتسبم عیب مگویید که او نیز |
|
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است |
|
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی |
|
کایام گل و یاسمن و عید صیام است |
در مورد عارضه یابی در صنعت منبع ویا مطلبی سراغ دارید لطفا برایم بنویسید
با تشکر
ساقـی غـم مـن بلند آوازه شده است
سرمستی مـن برون ز اندازه شده است
با مـوی سپید سـر خوشم کـز می تو
پيرانه سرم بهار دل تازه شده است
كاوه يا اسكندر ؟
موجها خوابيده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نو افتاده است
چشمه هاي شعله ور خشكيده اند
آبها از آسيا افتاده است
در مزار آباد شهر بي تپش
واي جغدي هم نمي آيد به گوش
دردمندان بي خروش و بي فغان
خشمناكان بي فغان و بي خروش
آهها در سينه ها گم كرده راه
مرغكان سرشان به زير بالها
در سكوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قيل و قال ها
آبها از آسيا افتاد هاست
دارها برچيده خونها شسته اند
جاي رنج و خشم و عصيان بوته ها
پشكبنهاي پليدي رسته اند
مشتهاي آسمانكوب قوي
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
يا نهان سيلي زنان يا آشكار
كاسه ي پست گداييها شده ست
خانه خالي بود و خوان بي آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزي نبود
اين شب است ، آري ، شبي بس هولناك
ليك پشت تپه هم روزي نبود
باز ما مانديم و شهر بي تپش
و آنچه كفتار است و گرگ و روبه ست
گاه مي گويم فغاني بر كشم
باز مي بيتم صدايم كوته ست
باز مي بينم كه پشت ميله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فريادها
گويدم گويي كه : من لالم ، تو كر
آخر انگشتي كند چون خامه اي
دست ديگر را بسان نامه اي
گويدم بنويس و راحت شو به رمز
تو عجب ديوانه و خودكامه اي
مكن سري بالا زنم ، چون ماكيان
ازپس نوشيدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گويد ، اين بيند جواب
گويد آخر ... پيرهاتان نيز ... هم
گويمش اما جوانان مانده اند
گويدم اينها دروغند و فريب
گويم آنها بس به گوشم خوانده اند
گويد اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اينجا دم از كوري زند
گوش كز حرف نخستين بود كر
گاه رفتن گويدم نوميدوار
و آخرين حرفش كه : اين جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرين حرفم ستون است و فرج
مي شود چشمش پر از اشك و به خويش
مي دهد اميد ديدار مرا
من به اشكش خيره از اين سوي و باز
دزد مسكين برده سيگار مرا
آبها از آسيا افتاده ، ليك
باز ما مانديم و خوان اين و آن
ميهمان باده و افيون و بنگ
از عطاي دشمنان و دوستان
آبها از آسيا افتاده ، ليك
باز ما مانديم و عدل ايزدي
و آنچه گويي گويدم هر شب زنم
باز هم مست و تهي دست آمدي ؟
آن كه در خونش طلا بود و شرف
شانه اي بالا تكاند و جام زد
چتر پولادين ناپيدا به دست
رو به ساحلهاي ديگر گام زد
در شگفت از اين غبار بي سوار
خشمگين ، ما ناشريفان مانده ايم
آبها از آسيا افتاده ، ليك
باز ما با موج و توفان مانده ايم
هر كه آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب
زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زين چه حاصل ، جز فريب و جز فريب ؟
باز مي گويند : فرداي دگر
صبر كن تا ديگري پيدا شود
كاوه اي پيدا نخواهد شد ، اميد
كاشكي اسكندري پيدا شود