ما را ز خیال تو چه پروای شراب است
| ما را ز خیال تو چه پروای شراب است | خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است | |
| گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست | هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است | |
| افسوس که شد دلبر و در دیده گریان | تحریر خیال خط او نقش بر آب است | |
| بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود | زین سیل دمادم که در این منزل خواب است | |
| معشوق عیان میگذرد بر تو ولیکن | اغیار همیبیند از آن بسته نقاب است | |
| گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید | در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است | |
| سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم | دست از سر آبی که جهان جمله سراب است | |
| در کنج دماغم مطلب جای نصیحت | کاین گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است | |
| حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز | بس طور عجب لازم ایام شباب است |
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 16:7  توسط محمد
|

