عمومی
آدم خوب يا بد وجود ندارد، بعضی کمی خوبتر يا کمی بدترند، اما عامل تحريک همه بيشتر سوءتفاهم است تا سوءنيت،يک جور نابينائی نسبت به آنچه در قلبهای يکديگر میگذرد. هيچکس ديگری را به ديده واقعيت نمی بيند بلکه همه ازمحدوده نقصهای ضمير و نفس خود به ديگران می نگرند. ما همه در زندگی خود يکديگر را همينطور می بينيم. خودبينی،ترس، هوس و رقابت (تمامی اين کژيهای درون نفس ما) ديدگاه ما را نسبت به ديگران تشکيل می دهد. به تمامی اين کژيهای نفسانی خود، کژيهای نفسانی ديگران را نيز اضافه کن و آن وقت خواهی فهميد که از پس چه شيشه تار و ماتی به يکديگر می نگريم. اين شرايط در تمامی روابط زندگی موجود است مگر در يک مورد نادر، يعنی هنگامیکه دو نفر نسبت به يکديگر چنان عشق عميقی احساس کنند که تمامی اين لايه های کدر و مات در مقابل آن بسوزد و فرو ريزد و آ ندو
قلب های برهنه يکديگر را ببينند... .
تنسی ويليامز
(آوازهايی که مادرم به من آموخت، رابرت ليندزی )
رنه دکارت
:در بين تمامي مردم تنها عقل است که به عدالت تقسيم شده زيرا همه فكر مي کنند به اندازه کافي عاقلند
.از سنگ سخت تنهایی " زنی می تراشم برای آدم".
نمی دانی باران حرف که روی تنش بنشیند" گل می کند".
کساني هستند
که آرزوي دوستي من و تو را دارند
آرزوي اينكه کسي را داشته باشند
براي نشستن در کنارش
براي گوش دادن قصه هايش
..."کامبريا"مرد بر لبه پرتگاهي راه ميرفت
. پايش لغزيد و داشت سقوط ميكرد.ناگهان با دستانش شاخه کوچك گياهي را گرفت
.اما خيلي زود فهميد که آن شاخه آنقدر کوچك است که نميتواند او را نگهدارد
.پس سرش را بالا گرفت و فرياد زد
:"ک
سي آن بالا نيست؟"کسي گفت
: "من! من هستم."مرد گفت
: "تو کيستی؟"او گفت
: "من خدای تو هستم. خدای تو!"مرد گفت
: "خدايا نجاتم بده! من دارم سقوط ميكنم."خدا گفت
: "آيا به من اعتماد داري؟"مرد گفت
: "بله"خدا گفت
: "پس دل به آن شاخه ضعيف نبند! شاخه را رهايش کن."مرد کمي سكوت کرد و اندکی بعد فرياد زد
: "کس ديگري آنجا نيست؟!"نفس خود را هفت بار نکوهش کردم
:اولين بار
:هنگامی که می خواستم با پایمال کردن ضعيفان خودم را بالا ببرمدومين بار
:هنگامی که در مقابل کسانی که ناتوان بودند خود را به نا خوشی زدمسومين بار
:هنگامی که انتخاب را به عهده من گذاردند به جای امور مشکل امور آسان را بر گزیدمچهارمين بار
:هنگامی که مرتکب اشتباهی شدم و خود را با اشتباهات دیگران تسلی دادمپنجمين بار
:هنگامی که از ترس سر به زیر بودم و آن وقت ادعا می کردم بسيار صبور و بردبارمششمين بار
:هنگامی که جامه خود را بالا می گرفتم تا با سختيها و ناملایمات زندگی تماس پيدا نکنمهفتمين بار
:هنگامی که در مقابل خدا به نيایش ایستادم وآنگاه سروده های خویش را فضيلت دانستم