تبليغاتX
روزکاری

روزکاری

عمومی

امام علی (ع)

* هیچ‌ فقیری‌ گرسنه‌ نمانده‌ مگر درسایه ‌آنکه‌ ثروتمندی‌ از حق ‌او بهره‌مند گشته‌ است
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 8:48  توسط محمد  | 

قلب های برهنه

آدم خوب يا بد وجود ندارد، بعضی کمی خوبتر يا کمی بدترند، اما عامل تحريک همه بيشتر سوءتفاهم است تا سوءنيت،يک جور نابينائی نسبت به آنچه در قلبهای يکديگر میگذرد. هيچکس ديگری را به ديده واقعيت نمی بيند بلکه همه ازمحدوده نقصهای ضمير و نفس خود به ديگران می نگرند. ما همه در زندگی خود يکديگر را همينطور  می بينيم. خودبينی،ترس، هوس و رقابت (تمامی اين کژيهای درون نفس ما) ديدگاه ما را نسبت به ديگران تشکيل می دهد. به تمامی اين کژيهای نفسانی خود، کژيهای نفسانی ديگران را نيز اضافه کن و آن وقت خواهی فهميد که از پس چه شيشه تار و ماتی به يکديگر می نگريم. اين شرايط در تمامی روابط زندگی موجود است مگر در يک مورد نادر، يعنی هنگامیکه دو نفر نسبت به يکديگر چنان عشق عميقی احساس کنند که تمامی اين لايه های کدر و مات در مقابل آن بسوزد و فرو ريزد و آ ندو

قلب های برهنه يکديگر را ببينند... .

تنسی ويليامز

(آوازهايی که مادرم به من آموخت، رابرت ليندزی )

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 8:25  توسط محمد  | 

عدالت

رنه دکارت:

در بين تمامي مردم تنها عقل است که به عدالت تقسيم شده زيرا همه فكر مي کنند به اندازه کافي عاقلند.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 8:16  توسط محمد  | 

تنهایی

از سنگ سخت تنهایی " زنی می تراشم برای آدم".

نمی دانی باران حرف که روی تنش بنشیند" گل می کند".

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 8:23  توسط محمد  | 

ابتهاج

 کاروان
--------------------------
ديراست گاليا
در گوش من فسانه دلدادگي مخوان
ديگر ز من ترانه شوريدگي مخواه
دير است گاليا! به ره افتاد كاروان
عشق من و تو ؟ آه
اين هم حكايتي است
اما درين زمانه كه درمانده هر كسي
از بهر نان شب
ديگر براي عشق و حكايت مجال نيست
شاد و شكفته در شب جشن تولدت
تو بيست شمع خواهي افروخت تابناك
امشب هزار دختر هم سال تو ولي
خوابيده اند گرسنه و لخت روي خاك
زيباست رقص و ناز سرانگشتهاي تو
بر پرده هاي ساز
اما هزار دختر بافنده اين زمان
با چرك وخون زخم سرانگشت هاي شان
جان مي كنند در قفس تنگ كارگاه
از بهر دستمزد حقيري كه بيش از آن
پرتاب مي كني تو به دامان يك گدا
وين فرش هفت رنگ كه پامال رقص توست
از خون و زندگاني انسان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اينجا به خاك خفته هزار آرزوي پاك
اينجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار كودك شيرين بي گناه
چشم هزار دختر بيمار ناتوان
دير است گاليا
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست
هرچيز رنگ آتش و خون دارد اين زمان
هنگامه رهايي لبها ودست هاست
عصيان زندگي ست
در روي من مخند
شيريني نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازين پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپش هاي قلب شاد
ياران من به بند
در دخمه هاي تيره و نمناك باغشاه
در عزلت تب آور تبعيدگاه خارك
در هر كنار و گوشه اين دوزخ سياه
زود است گاليا
در گوش من فسانه دلداگي مخوان
اكنون ز من ترانه شوريدگي مخواه
زود است گاليا ! نرسيده ست كاروان
روزي كه بازوان بلورين صبحدم
برداشت تيغ و پرده تاريك شب شكافت
روزي كه آفتاب
از هرچه دريچه تافت
روزي كه گونه و لب ياران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده گم گشته بازيافت
من نيز باز خواهم گرديد آن زمان
سوي ترانهها و غزلها و بوسه ها
سوي بهارهاي دل انگيز گل فشان
سوي تو
عشق من
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 8:45  توسط محمد  | 

ارزش دوستی

کساني هستند

که آرزوي دوستي من و تو را دارند

آرزوي اينكه کسي را داشته باشند

براي نشستن در کنارش

براي گوش دادن قصه هايش...امبريا"

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10:24  توسط محمد  | 

اعتماد

مرد بر لبه پرتگاهي راه ميرفت. پايش لغزيد و داشت سقوط ميكرد.

ناگهان با دستانش شاخه کوچك گياهي را گرفت.

اما خيلي زود فهميد که آن شاخه آنقدر کوچك است که نميتواند او را نگهدارد.

پس سرش را بالا گرفت و فرياد زد:

سي آن بالا نيست؟"

کسي گفت: "من! من هستم."

مرد گفت: "تو کيستی؟"

او گفت: "من خدای تو هستم. خدای تو!"

مرد گفت: "خدايا نجاتم بده! من دارم سقوط ميكنم."

خدا گفت: "آيا به من اعتماد داري؟"

مرد گفت: "بله"

خدا گفت: "پس دل به آن شاخه ضعيف نبند! شاخه را رهايش کن."

مرد کمي سكوت کرد و اندکی بعد فرياد زد: "کس ديگري آنجا نيست؟!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 8:8  توسط محمد  | 

یادگار

نفس خود را هفت بار نکوهش کردم:

اولين بار:هنگامی که می خواستم با پایمال کردن ضعيفان خودم را بالا ببرم

دومين بار:هنگامی که در مقابل کسانی که ناتوان بودند خود را به نا خوشی زدم

سومين بار:هنگامی که انتخاب را به عهده من گذاردند به جای امور مشکل امور آسان را بر گزیدم

چهارمين بار:هنگامی که مرتکب اشتباهی شدم و خود را با اشتباهات دیگران تسلی دادم

پنجمين بار:هنگامی که از ترس سر به زیر بودم و آن وقت ادعا می کردم بسيار صبور و بردبارم

ششمين بار:هنگامی که جامه خود را بالا می گرفتم تا با سختيها و ناملایمات زندگی تماس پيدا نکنم

هفتمين بار:هنگامی که در مقابل خدا به نيایش ایستادم وآنگاه سروده های خویش را فضيلت دانستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 11:24  توسط محمد  |