تبليغاتX
روزکاری

روزکاری

عمومی

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند

:و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت
مي آيد، من تنها گوشي هستم
كه غصه هايش را مي شنود
و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد
و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند
گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست."
گنجشك گفت "
لانه كوچكي داشتم ،
ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام .
تو همان را هم از من گرفتي .
اين توفان بي موقع چه بود ؟
چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟
و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.
سكوتي در عرش طنين انداز شد .
فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود .
خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.
انگاه تو از كمين مار پر گشودي .
گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم
از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود .
ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.
هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 13:56  توسط محمد  | 

داشته ها

سعی کن  اون چیزی که دوست داری به دست بیاری  وگرنه مجبوری اون چیزی که بدست آوردی دوست داشته باشی.

شکسپیر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 16:45  توسط محمد  | 

امید

حضرت علي (ع) : آرام باش ، توکل کن ، تفکر کن و سپس آستین ها را بالا بزن و آنگاه میبینی که دستان خداوند زودتر از تو دست بکارشده است

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 19:8  توسط محمد  | 

پیروزی

انسان برای پيروزی آفريده شده است، او را ميتوان نابود کرد ولی نميتوان شکست داد

ارنست همينگوی -( ماهيگيرودریا)

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 12:7  توسط محمد  |