تمرکز بر مشکل یا راه حل مشکل ؟!
روسها راهحل سادهتری داشتند: آنها از مداد استفاده کردند!
عمومی
روسها راهحل سادهتری داشتند: آنها از مداد استفاده کردند!
اگر دستت رسد دردش کنی درمان مداوا کن
اگر که راز دل را می تواند با تو گفتن
پس برایش فرصت گفتن مهیا کن
اگر با بوسه ای خرسند می گردد
مترس از عاقبت آغوش خود وا کن
هراس از مردمان تا کی برو خلوت نشین با وی
بنوشان از لبت یا هی بسی امروز و فردا کن
دهان مردمان را کی توانی بست جانا
اگر نامحرمان دیدند حاشا کن
دل دیوانه جز با کام دلبر کی شود احیاء
دگر در انتظار چیستی؟ برخیز احیا کن
![]()
![]()
![]()
![]()
در سمت چپ و ابتدای صفحه وبلاگ ما مطلبی درج شده که نوشته در حال حاضر سرباز هستم.
محمد دیگه سرباز نیست و خدمت مقدس سربازی یا به قول قدیمی ها اجباری ایشون به پایان رسیده.
حالا همه دست دست دست ![]()
این چه بهشتیست در آن خوردن گندم خطاست
آی رفیق این ره انصاف نیست این جفاست
راست بگو راست بگو راست
فردوس برینت کجاست
راستی آنجا هم هر کس و ناکس خداست ؟
راست بگو راست بگو راست
فردوس برینت کجاست
بر همه گویند که هشیار باش
بر در فردوس نشیند کسی
تا که به درگاه قیامت رسی
از تو بپرسند که در راه عشق
پیرو زرتشت بدی یا مسیح
دوزخ ما چشم به راه شماست
راست بگو راست بگو راست آنجا نیز
باز همین ماجراست
راست بگو راست بگو راست
فردوس برینت کجاست
این همه تکرار مکن ای همای
کفر مگو شکوه مکن بر خدای
پای از این در که نهادی برون
در غل و زنجیر برندت بهشت
بهشت همان نا کجاست
وای به حالت همای وای به حالت
این سر سنگین تو از تن جداست
نه نه نه نه توبه کنم باز حق با شماست
تا حالا خیلی به این موضوع فکر کردم.
به قول شاعر:
عشق را عاشق شناسد زندگی را من
من که دائم دیده ام پائین و بالایش
که تفو بر صورتش لعنت به معنایش
صبح تا شب . شب تا صبح. دائم باید باهاش جنگید. این چه دشمن سمجیه که هر چی شکستش می دی بازم دست از سرت بر نمی داره؟ این چه وضعشه؟ این چه مسخره بازیه؟
یکی به من بگه این چه وضعشه.
قاصدک ها همه پژمرده شدند
خسته و دلزده از هر پرواز
سرد و افسرده شدند
قاصدک ها همه تک تک مردند
قاصدک ها همه آزرده شدند
قاصدک ها همگی افسردند
و کسی از پس این مرگ حجیم
نه سرودی خواند
نه سرشکی راند
و نه حتی به خیالش گذری کرد نسیم
دگر هرگز گذری هیچ نکرد
و ندایی گذرا هیچ نماند
جز خیال زر و سیم
نه دگر پروازی
نه سرودی . سازی
همه جا ریشه دواند وحشت و بیم
قاصدک ها .... آه ...
چقدر خوبه که آدم هيچ
وقت ،هيچ چيز را بي جواب نگذاره
جواب منتظر را با نويد
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگ ه رو مي شناسن
شهر هرت جايي است که همه ب َد َ ن مگر اينکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه: دوباره لاف زدي؟؟
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک ا ند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر
شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت
شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند
شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف
شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن
شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند
شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن
شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري
شهر هرت جاييه که موسيق ي حرام است حرام
شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو که نگاه مي کنن ياد تختخواب مي افتن
شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه
شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي
شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي
شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ..
شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه
شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر ر و دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن
شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي
گشت آشفته سرم باز من ماندم و این
سینه ام مالامال از غم و درد و زوال
در چنین روز و حال باز من ماندم و این
دل من گفت چنین منطقم گفت چنان
این میان سرگردان باز من ماندم و این
خسته از خستگیم از جدایی ها نیز
خستگی آمد و هجر باز من ماندم و این
مرگ من نزدیک است مرگ شادی دلم
ترس مرگ شادی باز من ماندم و این
دل من دریا بود مملو از گرما بود
قطره ای سرد شدم باز من ماندم و این
چشم من بود کویر خشک و بی آب ولی
گشت دریای نمک باز من ماندم و این
سطر ها بنوشتم رو به یاری هشتم
کوششی بی پایان باز من ماندم و این
خسته از زندگیم این کثافت مردار
با رضا در غم ها باز من ماندم و این