تبليغاتX
روزکاری

روزکاری

عمومی

تمرکز بر مشکل یا راه حل مشکل ؟!

هنگامی ‌که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچکی روبرو شد. آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون ‌جاذبه کار نمی‌کنند. (جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی‌یابد و روی سطح کاغذ نمی‌ریزد.) برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب‌کردند. تحقیقات بیش‌از یک دهه طول‌کشید، 12میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می‌نوشت، زیر آب کار می‌کرد، روی هر سطحی حتی کریستال می‌نوشت و از دمای زیرصفر تا 300 درجه‌ سانتیگراد کار می‌کرد.


روس‌ها راه‌حل ساده‌تری داشتند: آنها از مداد استفاده کردند!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 19:59  توسط رضا  | 

مشی عشق

اگر دوستت دارد کسی با وی مدارا کن

اگر دستت رسد دردش کنی درمان مداوا کن

 

اگر که راز دل را می تواند با تو گفتن

پس برایش فرصت گفتن مهیا کن

 

اگر با بوسه ای خرسند می گردد

مترس از عاقبت آغوش خود وا کن

 

هراس از مردمان تا کی برو خلوت نشین با وی

بنوشان از لبت یا هی بسی امروز و فردا کن

 

دهان مردمان را کی توانی بست جانا

اگر نامحرمان دیدند حاشا کن

 

دل دیوانه جز با کام دلبر کی شود احیاء

دگر در انتظار چیستی؟ برخیز احیا کن

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 23:0  توسط رضا  | 

سلام دوستان

در سمت چپ و ابتدای صفحه وبلاگ ما مطلبی درج شده که نوشته در حال حاضر سرباز هستم.

محمد دیگه سرباز نیست و خدمت مقدس سربازی یا به قول قدیمی ها اجباری ایشون به پایان رسیده.

حالا همه دست دست دست 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 12:57  توسط رضا  | 

بستنی و پونتیاک

بخش پونتیاک شرکت خودروسازی‎ ‎جنرال‎ ‎موتورز شکایتی را از یک مشتری با این مضمون دریافت کرد:
این دومین باری است که برایتان می نویسم و برای این که بار قبل
‎ ‎پاسخی نداده اید، گلایه ای ندارم ؛ ‏چراکه موضوع از نظر من نیز احمقانه‎ ‎است! به هر حال ، موضوع این است که طبق یک رسم قدیمی ، ‏خانواده ما عادت‎ ‎دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستنی بخورد. سالهاست که ما پس از شام‎ ‎رای ‏گیری می کنیم و براساس اکثریت آرا، نوع بستنی انتخاب و خریداری می‎ ‎شود. این را هم باید بگویم که ‏من به تازگی یک خودروی شورولت پونتیاک خریده‎ ‎ام و با خرید این خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه برای ‏تهیه بستنی دچار مشکل‎ ‎شده است
.
لطفا دقت بفرمایید! هر دفعه که برای خرید بستنی وانیلی به مغازه می
‎ ‎روم و به خودرو بازمی گردم ، ‏ماشین روشن نمی شود؛ اما هر بستنی دیگری که‎ ‎بخرم ، چنین مشکلی نخواهم داشت. خواهش می کنم ‏درک کنید که این مساله برای‏‎ ‎من بسیار جدی و دردسرآفرین است و من هرگز قصد شوخی با شما را ‏ندارم. می‎ ‎خواهم بپرسم چطور می شود پونتیاک من وقتی بستنی وانیلی می خرم ، روشن نمی‎ ‎شود؛ اما با ‏هر بستنی دیگری راحت استارت می خورد؟

مدیر شرکت به نامه دریافتی از این مشتری عجیب ، با شک و
‎ ‎تردید برخورد کرد؛ اما از روی وظیفه و تعهد، ‏یک مهندس را مامور بررسی‎ ‎مساله کرد. مهندس جوان شرکت ، شب هنگام پس از شام با مشتری قرار ‏گذاشت. آن‎ ‎دو به اتفاق به بستنی فروشی رفتند. آن شب نوبت بستنی وانیلی بود. پس از‎ ‎خرید بستنی ، ‏همان طور که در نامه شرح داده شد، ماشین روشن نشد!مهندس جوان‎ ‎و جویای راه حل ، 3 شب پیاپی ‏دیگر نیز با صاحب خودرو وعده کرد. یک شب نوبت‎ ‎بستنی شکلاتی بود، ماشین روشن شد. شب بعد ‏بستنی توت فرنگی و خودرو براحتی‎ ‎استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستنی وانیلی شد و باز ماشین ‏روشن نشد
!
نماینده شرکت به جای این که به فکر یافتن دلیل حساسیت داشتن خودرو
‎ ‎به بستنی وانیلی باشد، تلاش ‏کرد با موضوع منطقی و متفکرانه برخورد کند. او‎ ‎مشاهداتی را از لحظه ترک منزل مشتری تا خریدن ‏بستنی و بازگشت به ماشین و‎ ‎استارت زدن برای انواع بستنی ثبت کرد. این مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت‎ ‎زمان آنها، نکته جالبی را به او نشان داد: بستنی وانیلی پرطرفدار و پرفروش‎ ‎است و نزدیک در مغازه در ‏قفسه ها چیده می شود؛ اما دیگر بستنی ها داخل‎ ‎مغازه و دورتر از در قرار می گیرند. پس مدت زمان ‏خروج از خودرو تا خرید‎ ‎بستنی و برگشتن و استارت زدن برای بستنی وانیلی کمتر از دیگر بستنی هاست
.
این
‎ ‎مدت زمان مهندس را به تحلیل علمی موضوع راهنمایی کرد و دریافت پدیده ای‎ ‎به نام قفل ‏بخار ( vapor lock ) باعث بروز این مشکل می شود . روشن شدن خیلی‎ ‎زود خودرو پس از خاموش شدن ‏، به دلیل تراکم بخار در موتور و پیستون ها‎ ‎مساله اصلی شرکت پونتیاک و مشتری بود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 14:11  توسط رضا  | 

این چه جهانیست ؟

این چه جهانیست که نوشیدن می نارواست

این چه بهشتیست در آن خوردن گندم خطاست

آی رفیق این ره انصاف نیست این جفاست

راست بگو راست بگو راست

فردوس برینت کجاست

 

راستی آنجا هم هر کس و ناکس خداست ؟

راست بگو راست بگو راست

فردوس برینت کجاست

 

بر همه گویند که هشیار باش

بر در فردوس نشیند کسی

تا که به درگاه قیامت رسی

از تو بپرسند که در راه عشق

پیرو زرتشت بدی یا مسیح

دوزخ ما چشم به راه شماست

 

راست بگو راست بگو راست آنجا نیز

باز همین ماجراست

راست بگو راست بگو راست

فردوس برینت کجاست

 

این همه تکرار مکن ای همای

کفر مگو شکوه مکن بر خدای

پای از این در که نهادی برون

در غل و زنجیر برندت بهشت

بهشت همان نا کجاست

 

وای به حالت همای وای به حالت

این سر سنگین تو از تن جداست

 

نه نه نه نه توبه کنم باز حق با شماست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 22:1  توسط رضا  | 

زندگی چیست؟

خیلی وقتا از خودم می پرسم که زندگی چیه؟ جوابای زیادی پیدا می کنم که بعد از مدتی می بینم که اشتباه کردم.

تا حالا خیلی به این موضوع فکر کردم.

به قول شاعر:

عشق را عاشق شناسد زندگی را من

من که دائم دیده ام پائین و بالایش

که تفو بر صورتش لعنت به معنایش

صبح تا شب . شب تا صبح. دائم باید باهاش جنگید. این چه دشمن سمجیه که هر چی شکستش می دی بازم دست از سرت بر نمی داره؟ این چه وضعشه؟ این چه مسخره بازیه؟

یکی به من بگه این چه وضعشه. 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 18:56  توسط رضا  | 

قاصدک! هان چه خبر آوردی؟

 

قاصدک ها همه پژمرده شدند

خسته و دلزده از هر پرواز

سرد و افسرده شدند

 

قاصدک ها همه تک تک مردند

قاصدک ها همه آزرده شدند

قاصدک ها همگی افسردند

 

و کسی از پس این مرگ حجیم

نه سرودی خواند

نه سرشکی راند

و نه حتی به خیالش گذری کرد نسیم

دگر هرگز گذری هیچ نکرد

و ندایی گذرا هیچ نماند

جز خیال زر و سیم

نه دگر پروازی

نه سرودی . سازی

همه جا ریشه دواند وحشت و بیم

 

قاصدک ها .... آه ...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 21:59  توسط رضا  | 

جواب

 

چقدر خوبه که آدم هيچ وقت ،هيچ چيز را بي جواب نگذاره


جواب نگاه مهربان را با لبخند


جواب دورنگي را با خلوص


جواب مسئوليت را با وجدان


جواب بي ادب را با سكوت


جواب خشم را با صبوري


جواب پشتكار را با تشويق


جواب كينه را با گذشت


جواب گناه را با بخشش


جواب دلمرده را با اميد


جواب منتظر را با نويد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 22:11  توسط رضا  | 

تعریف شهر هرت

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب

شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگ ه رو مي شناسن

شهر هرت جايي است که همه ب َد َ ن مگر اينکه خلافش ثابت بشه

شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه:‌ دوباره لاف زدي؟؟

شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند

شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک ا ند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند

شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند

شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند

شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر

شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت

شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد

شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند

شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف

شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن

شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند

شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن

شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري

شهر هرت جاييه که موسيق ي حرام است حرام

شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو که نگاه مي کنن ياد تختخواب مي افتن

شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه

شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه

شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي

شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار

شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي

شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ..

شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه

شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر ر و دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن

شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 22:33  توسط رضا  | 

باز ما ماندیم و شهر بی تپش ...

در میان غم ها سنگین همچو زمین

گشت آشفته سرم باز من ماندم و این

 

سینه ام مالامال از غم و درد و زوال

در چنین روز و حال باز من ماندم و این

 

دل من گفت چنین منطقم گفت چنان

این میان سرگردان باز من ماندم و این

 

خسته از خستگیم از جدایی ها نیز

خستگی آمد و هجر باز من ماندم و این

 

مرگ من نزدیک است مرگ شادی دلم

ترس مرگ شادی باز من ماندم و این

 

دل من دریا بود مملو از گرما بود

قطره ای سرد شدم باز من ماندم و این

 

چشم من بود کویر خشک و بی آب ولی

گشت دریای نمک باز من ماندم و این

 

سطر ها بنوشتم رو به یاری هشتم

کوششی بی پایان باز من ماندم و این

 

خسته از زندگیم این کثافت مردار

با رضا در غم ها باز من ماندم و این

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 19:55  توسط رضا  |